عرفان و نخودی من
بله بالاخره روز 3 بهمن رفتم سونو گرافی.عرفان گلم داداش دار شد چون نخودی پسره.تجربه بزرگان تو تشخیص جنسیت درست بود.حالا فهمیدم نوع جنس بچه به تعداد ضربان قلب و نوع تغذیه و میل غذائی خاص نیست.چون من سر عرفان با ماهان عزیزم از نظر میل غذائی خیلی خیلی فرق داشتم.خدا را شکر.همین که دیدم ماهان گلم تو دلم آسوده خوابیده و سالمه برام از هر چیزی مهم تره.
اما بشنوید از عکس العمل اطرافیان.
عرفان:آخجون.مامان حالا ماهان می تونه با من جنگ بازی کنه خوبه اسمشو بذاریم بت من یا بن تن.مامان می شه سومی هم بیاری اونم پسر تا باهم سه تائی بریزیم رو سرت
بابائی: صلاح و حکمت زندگیمون تو اینه که نخودی پسر باشه.من گفتم دختر باشه یا پسر بچه سوم می خوام اگه دختر می شد تو حاضر به بچه سوم نبودی اما حالا که پسره تو برا دختردار شدنم که باشه حاضری سومی بیاری .پس خوب شد پسر شد.از طرفی من میخوام بچه ها رو بفرستم اونور آب درس بخونن پیش عمو امیرشون.اگه دختر می شد تو نمی ذاشتی.
مادر شوهر:ای ول.من گفتم پسره.نمی خواستم از عروس خاله که اونم پسر حامله است کمتر باشی(حالا انگار من پسر نداشتم یا بعد 10 تا دختر خدا ماهان رو بهم داده)حالا سومی را بیارید انشاء الله دختره .دخترم نشد طوری نیست 3 تا پسرم خوبه.
عموهای عرفان: باریکلا بابا چقدر ژن پسریتون قویه (آخه بابائی 4 تا داداش داره خواهرم نداره یعنی عرفان 4 تا عمو مثل شیر داره.خدا حفظشون کنه)
به هر حال ماهان عزیزم دوست دارم و قدمت مبارک و به روی چشم.صلاح زندگیم تو این بوده که تو پسر بشی.پسر بودن تو این جامعه برا خودت بهتره.برا عرفانمم خیلی خوبه که تو هم جنس اون باشی.
نخودی عزیزم الان 20 هفته ای شده.هر دفعه انقباضات و ضربه هائی رو تو دلم حس می کنم که نمی تونم متوجه بشم حرکت نخودیه عزیزمه یا نه.چون این حرکات خیلی با حرکات عرفان گلم فرق داره.عرفانم مثل مارمولک میلولید اما نخودی درجا ضربه می زنه.مامانی چه حرکاتت باشه چه نه با این ضربه ها کلی ذوق می کنم و دوستت دارم .عرفان دیشب کلی منو دعوا کرده که چرا حرکتهای تورا نمی فهمه.دلش می خواد روی دلم که دست میذاره تو براش تکون بخوری .نخودی الان 19 هفته و 3 روزه شده.جالبه هر کی منو می بینه میگه نخودی پسره. واقعا نمی دونم چی بگم چون بعضی حالتام مثل عرفانه بعضیش نه.مثلا سر عرفان همش سیب قرمز میخوردم حالا پرتقال.سر عرفان تمر هندی می خوردم حالا شیرینی و سوهان.ماه دوم خیلی خیلی می خوابیدم و ضعف داشتم اما سر عرفان سرحال بودم.سر عرفان همش گشنم بود و حسابی می خوردم سر نخودی همش سنگینم و احساس سیری دارم و بی اشتهام .اما از طرفی فرم شکمم مثل سر عرفانه.تیز و رو به جلو .سر هر دوتاشون ویار نداشتم.هر کی هم منو می بینه میگه مثله عرفان پسره.تا 5 روز دیگه معلوم میشه نخودیم چیه.میخوام دوشنبه 3 بهمن شب تولد خودم برم سونو ببینم چیه و کادومو از خدا بگیرم.از طرفی شب شهادت امام رضا هم هست.گفتم که من ارادت خاصی به امام رضا دارم و میخوام نخودیو بیمه ایشون کنم.
بالاخره روز دوشنبه 12/10/90 رفتم دکتر و صدای قلب نخودی عزیزمو شنیدم. 160 ضربان در دقیقه.با سرعت و پشت سر هم.اینقدر ذوق کردم که انگار دفعه اولمه یا مثلا بعد از چندین سال باردار شدم.از حس خودم خندم گرفته بود.همون موقع زنگ زدم بابائی تو کیش و بهش گفتم اونم پشت تلفن قربون صدقش می رفت و می گفت بچه منه دیگه.به دکتر گفتم برام سونو بنویسه تا بفهمم جنس نخودی چیه اما گفت حالا زوده برو ماه دیگه که اومده برات می نویسم .نمی دونم می تونم تا اونموقع صبر کنم یا نه.از عرفان گلم بگم که بیشتر حروف فارسی را یاد گرفته و تو خیابون که میریم دائم حروف پلاک ماشین رو نشون میده و می خونه.بعدم سعی می کنه تو کتابا حروفا رو با هم ترکیب کنه تا بتونه کلمه بخونه که البته هنوز زوده و نمی تونه.عرفان گلم هنوز بعد از 5 سال و 5 ماه و 20 روز تو تخت من و بابائی می خوابه و وقتی صبح میشه من و بابائی مثل خمیر کوفته شدیم.نمی دونم باهاش چی کار کنم وقتی خوابش می بره و میذاریمش تو تختش سر 1 ساعت بیدار میشه و دوباره تشریف میاره تو اتاق ما و تو تخت ما می خوابه.تنها کاری که تونستیم بکنیم جاش از وسط تخت اومده کنار تخت.هوووووووورااااااااا به این پیشرفت.
نخودی الان 14 هفته شده.دیروز رفتم دکتر به این امید که صدای قلب دومم رو بشنوم اما نشد و موکول شد به یک ماه دیگه.حیف .الان نخودی قد یک ماهی قرمز بزرگه.خیلی دلم می خواد بدونم دختره یا پسر.دلم می خواد به اسم صداش کنم.عرفان گله هم هر روز هوس یه چیزی میکنه یه روز خواهر می خواد یه روز برادر.میگه مامان کاش نخودی 2 تا باشه.اسم خواهرمو بذار گلی و داداشمو بذار گل گلی.آخه گلسا اسم دختر دائی عرفانه و از اونجائی که عرفان اونو خیلی دوست داره این اسما رو برا خواهر برادرش انتخاب کرده. من موندم با این گلستان چی کار کنم.اما اسمائی که من برا نخودی انتخاب کردم، دختر: عسل یا باران پسر: امیرعلی یا ماهان
از بس مشغله دارم خیلی وقته نتونستم بیام و وب عرفانو به روز کنم.بالاخره امروز اومدم .تا امروز که یکشنبه 06/09/90 است عرفان 7 حرف " ز ، ر ، خ ، س ، آ ، م ، ن " را یاد گرفته و کلی منو بابائی را ذوق زده کرده.توی کلمه ها این حروف را پیدا می کنه و می گه این حرف کجای کلمه قرار گرفته.تازه گیها هم حروفی که یاد گرفته را می نویسه مثلا دیشب می گه مامان من همه حرفای کلمه "نماز" را بلدم حتی می تونم اونو بنویسم و توی برگه پیش دبستانی یه خانم چادری داره نماز می خونه کشید و کنارش نوشت " ن م آ ز" یعنی نماز .الهی فدات بشم مامانی که داری بزرگ می شی.امروزم از طرف پیش دبستانی رفتند آسمان نما .یک هفته است ذوق کرده که می خواهیم بریم ستاره ها رو ببینیم.حالا من موندم توی روز اونم توی این هوای ابری واقعا چی می خواهند تو آسمان ببینند.
بالاخره به عرفان گفتم که یه نی نی تو راهه.آخه عرفان خیلی احساس بت من و اسپایدر من داره و مرتب بالا پائین می پره.گفتم یکدفعه بی حوا بپره تو دلم خطرناکه برای همین بهش گفتم.اولش که گفتم برگشت گفت مامان من از نی نی بدم میاد متنفرم دوستش ندارم حرف نی نی را جلوم نزن(چه استقبالی).هر وقت نی نی دنیا اومد اونو می ذارم تو اتاقم تنهائی تا بترسه یا براش سی دی های ترسناک می ذارم.تصور کنید من چه حالی پیدا کردم از این برخورد.اما رو خودم نیاوردم.رفتم یک کتاب به اسم 9 ماه انتظار زیبا را آوردم و شروع کردم برای عرفان خوندن.هفته به هفته نی نی چه شکلیه و چه اندازه.این کار باعث شده عرفان خیلی عوض بشه و مرتب میگه پس این نی نی کی قد یه نی نی گنده میشه و دنیا میاد.مرتب به مامان جان بابا جانش میگه نی نی ما الان قد یه آلوچه است.فردا میگه حالا قد یه توت فرنگیه.کارش شده کتاب آوردن و سوال از من که حالا نی نی چه شکلیه.و منم میگم آخه قربونت برم از دیروز تا حالا که فرقی نکرده نی نی هفتگی عوض میشه نه روزانه.
نمی دونم از کجا شروع کنم چون هنوز تو شوک و بهت هستم
.اینجوری بگم که از 3 شنبه پیش تا امروز یکشنبه 17 مهر حال بدنی خوبی نداشتم.دل و کمرم خیلی درد می کرد و پاهام دست خودم نبود.روز 5شنبه بابائی گفت برو آزمایش شاید نخودی اومده گفتم نه بابا زوده آخه ما تازه تصمیم گرفتیم نی نی دار شیم. این حالت ها با من بود تا امروز .دیگه خودم هم هول کرده بودم و حسابی تو فکر بودم که یعنی جدی جدی نخودی اومده.نیت کردم امروز که روز تولد امام رضاست و خیلی بهش ارادت دارم برم آزمایش.صبح ساعت 7 بابائی و عرفان خواب بودند تنهائی ماشینو برداشتم و رفتم آزمایش دادم.آزمایشگاه گفت 5/1 ساعت دیگه جواب آماده است.این 5/1 ساعت مثل 5/1 سال برام گذشت.دیگه حسابی دلم شور افتاده بود و استرس جواب منو داشت می کشت.ساعت 5/8 زنگ زدم گفتند جواب آماده نیست و 15/9 آماده میشه.
کفرم بالا اومد دیگه حواس برام نمونده بود نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم.ساعت 15/9 دوباره زنگ زدم آزمایشگاه .جواب مثبت بود.آره مثبت.نخودی الان تو دل منه.دیگه بعد جواب، رو زمین نبودم بلکه تو هوا بودم. اعضاء خانواده من 4 نفر شدند.خدایا 100 هزار مرتبه تو را شکر می کنم.دو هفته دیگه قسمت بشه می خواهیم بریم پابوس امام رضا.جالبه بگم که من از امام رضا خواسته بودم دفعه بعدی که میرم زیارتش با نی نی جدید برم که واقعا این اتفاق افتاد.دوست دارم امام رضا.
دیروز 16 مهر روز جهانی کودک بود.تو پیش دبستانی عرفان گلم جشن گرفتند و بچه ها لباس های مختلف پوشیدند.عرفان لباس زورو را پوشید از صبح که می خواست بره کلی ذوق داشت و هی میگفت این لباس قشنگه؟بهم اومده؟ما هم هی میگفتیم بله خوشگله.توی پیش دبستانی کلی بهش خوش گذشته بود.عمو خندون با گروهش اومده بودند برا بچه ها برنامه اجرا می کردند .بعد هم کلی فیلمو عکس گرفتند.ظهر که عرفان و بابائی اومدند اداره دنبال من تا باهم بریم خونه دیدم عرفان با همون لباس زورو اومده تو و جدی جدی باورش شده زوروئه.چون هی از بلندی ها می پرید و این طرف و اونطرف می دوید و ادای زورو را در می آورد.خلاصه همه همکارام ذوق کرده بودند.
حالا باید منتظر چاپ عکسا باشم تا ببینم چی شده؟؟
| Design By : RoozGozar.com |
