عرفان و نخودی من
روز دوشنبه 25/2 که رفتم دکتر ، خانم دکتر گفت من از اول دلم می خواست 16 خرداد زایمانت کنم اما چون 12 ، 14 و 15 خرداد تعطیله و 13 هم بین تعطیلاته اگه یه وقت تو این چند روز تعطیلی مشکلی پیدا کنی مراکز درمانی تعطیلند و خیلی از دکتر ها هم نیستند ، اورژانس هم که وضعش تق و لقه .من روز 11 خرداد را برای زایمانت پیشنهاد می دهم تا اون موقع هم بچه حسابی رسیده نگران نباش.منم راستشو بخواین خوشحال شدم که 5 روز زودتر نخودی رو می بینم.اما دیروز که عرفان گلم از پیش دبستانی اومد گفت مامان جشن پایان سال گلدونه 11 خرداده
.حالا من موندم چی کار کنم؟دقیقا روز جشن عرفان من بیمارستانم.پارسال جشن آخر سال عرفان خیلی خوش گذشت و از همون روز برای جشن امسال روز شماری می کردم و با خودم گفتم مامان بزرگهای عرفانم می بریم جشن غافل از اینکه خودمم نمی تونم برم چه برسه به مادر بزرگها و عرفان و بابائی باید تنها برند.بدشانسی به این می گند.
امروز هم آخرین روز کاری منه و از فردا تا 6 ماه مرخصی هستم.پیش به سوی استراحت.مرسی نخودی که به خاطر وجودت من 6 ماه نمیام سر کار.گرچه بچه داری خودش خیلی کاره اما شیرین و لذت بخشه اما کار تو اداره وای......
از این به بعد مطالب رو از خونه آپ می کنم.
میدونستید قویترین آدم جهان اونی نیست که 250 کیلو رو یک ضرب می زنه بلکه قویترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها ، مزاحمتهای اطرافیان ، زورگوئی و ترس هنوز تو این جامعه درس می خونه ، رانندگی میکنه ، کار می کنه ، عاشق میشه ، اعتماد می کنه ، مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه.
امروز روز مادره و برای من یه روز ویژه .چون عرفان عزیزم ، قند عسلم روز مادر دنیا اومد و من به معنای واقعی مادر شدم و هر سال که این روز رو جشن می گیرند برای من یاد آور بهترین روز زندگیمه.روز تولد تو عزیز دوست داشتنیم که اگه یه روز نبینمت اون روز برام رنگی نداره.
امروز 6 سال قمری از اون تاریخ می گذره و چه زود گذشت .با همه سختیهائی که متحمل شدم فکر می کنم چه زود گذشته و این نشونه محبت و مهر بی منت مادر به فرزندشه.عرفانم الهی 120 سال ، نه، بیشتر از 120 سال زنده باشی .نفس من از نفس توست.وقتی می گی مامان پام درد می کنه ، گردنم درد می کنه یا ... همه غمهای عالم میاد تو دلم نکنه خدای نکردی مریضی و این فکر آزارم میده.
امروز 23 اردیبهشت 91 به مناسبت روز مادر جشنی تو پیش دبستانی عرفان برگزار می شه که از همه مادرا دعوت کردند منم خیلی دلم میخواست شرکت کنم اما به خاطر وضعیت بارداریم و وجود نخودی تو دلم نمی تونم تو این جشن شرکت کنم.عرفانم منو ببخش و این کوتاهی منو نادیده بگیر.
بابائی از تو هم ممنونم.هم به خاطر هدیه قشنگی که برام خریدی (یه تابلو با دو تا گل نقره که زدمش به دیوار)هم به خاطر زحمت هائی که تو این 36 هفته بارداری من متحمل شدی.
مامان عزیزم از تو هم ممنون .از وقتی خودم مادر شدم معنی شب بیداریها ، سختیها ، زحمتهائی که برا بزرگ شدنم کشیدی را بهتر می فهمم کاش بتونم جوابگو باشم.
برای ثبت نام اول دبستان باید کارت بهداشتی که موقع زایمان برای واکسنهای بچه به مادر داده میشه کامل مهر شده باشه و مامانهائی که بچه 6 سال به بالا دارند می دونند که بعد از واکسن 18 ماهگی باید در سن 6 سال و قبل از اول دبستان بچه ها واکسن بزنند که 2 تا واکسنه و به دست زده می شه و قطره تلخی که بچه باید بخوره.ما هم از 1 ماه پیش که عرفانو ثبت نام کردیم باید می رفتیم واکسناشو می زدیم.اما هر روز به یک علتی نمی شد .یه روز ما نمی رسیدیم یه روز عرفان مریض بود و ...و بابائی هم از همان روز به عرفان گفت که واکسن داری و بمیرم تو این 1 ماه عرفان همش هول و استرس داشت و هر روز می گفت مامان من دلم درد می کنه یا سرم درد می کنه و بهانه های مختلف که بگه من مریضم واکسنم نزنین.من به بابائی گفتم چرا بچه رو اذیت می کنی بهش نگو و یه روز بدون اطلاع ببرش.این بچه از استرسش هر روز داره زجر می کشه.خلاصه امروز صبح به بابائی گفتم کارت واکسنشو بردار و یواشکی ببرش.من اومدم سرکار ولی حسابی ناراحت بودم و هول داشتم.تا بالاخره ساعت 11 صبح امروز آخرین واکسن عرفان گلم را زدیم.الهی بمیرم مامانی.بابائی گفت از تو ماشین عرفان می گفته من نمیام و اونجا هم قبل اینکه بهش واکسن بزنند حسابی گریه کرده.اما خوشحالم که تموم شد.حالا هم باید مرتب استامینوفن بخوره .فعلا عرفان و بابائی خونه اند و من سرکار.میبینی تو رو خدا دنیا بر عکس شده.مامان سر کار و بابا خونه به بچه داری.کاش عرفانم تب نکنه.
اولین واکسن عرفان بعد از روز تولدش تو بیمارستان در 2 ماهگی بود که هیچ وقت یادم نمی ره.ما تهران خونه خواهرم بودیم و تازه از مسافرت شمال برگشته بودیم. به مامان و خواهرم گفتم من دل ندارم بیام شما ببریدش و اونا عرفانو بردند و واکسنشو زدند و حالا هم بعد 6 سال آخرین واکسن.و من برای هیچکدام از واکسنهاش باهاش نرفتم .چه مامان پر دل و جراتی.
از حالا هول واکسنهای نخودی رو دارم خدا به خیر بگذرونه.
من الان توی هفته 35 هستم و 2 روز دیگه میرم تو ماه 9.شمارش معکوس برای دیدن نخودی شروع شده؟خیلی دلم می خواد زودتر بیاد ببینم چه شکلیه؟خیلی هم استرس زایمان رو دارم راستش از بیهوشی خیلی می ترسم.موندم بیهوشی کامل رو انتخاب کنم یا بی حسی نخاعی رو.حسابی به هم ریختم.روی حرکات نخودی حساس شدم و همش فکر میکنم تکوناش کم شده و وقتی تکون می خوره خیالم راحت میشه و یه نفس راحت می کشم.دیروز مرخصی گرفتم چون روز قبلش خیلی دلم درد می کرد.اما چه مرخصی! از صبح به تمیز کردن خونه، شستن و پهن کردن لباسا ، شستن ظرفا ، گشتن دور عرفان ، پختن ناهار و... گذشت و یه لحظه هم نتونستم دراز بکشم و استراحت کنم.از ساعت 2 هم رفتم خونه دختر خالم که همش رو کمرم نشسته بودم تا 6.بعد رفتم خونه مامانم تا 8 که با بابائی و عرفان رفتیم مهمونی شام مکه عمه بابائی.تا ساعت 5/11 شب.تا اومدم خونه و بخوابم ساعت از 12 گذشته بود.حسابی کمر درد داشتم چون اصلا استراحت نکرده بودم.نخودی هم از بس من خسته بودم تا تکون نمی خورد و خوردن چیزهای شیرین هم روش اثری نداشت حسابی هول کرده بودم.تا امروز ساعت 10 که ضربه زدناش شروع شد.بمیرم الهی مامانی که اینقدر خستت کردم.صبح با زحمت از خواب پا شدم و دیر رسیدم سر کار.عرفان هم که دیروز حسابی خونه دختر خالم و بعدش تو تالار آتیش سوزونده بود و شیطونی کرده بود در حدی که صورتش از خستگی گل انداخته بود صبح خیلی خیلی سخت بیدار شد و تا پیش دبستانی خواب بود.مامان جان عرفان گفت: عرفانو بیارید خونه ما که بخوابه اما چون امروز روز معلم بود و جشن داشتند دلم می خواست عرفان بره پیش دبستانی و هدیه شو به خاله اعظم بده.الانم حسابی کمرم درد می کنه و باید 1 ساعت تحمل کنم تا بابائی بیاد دنبالم و برم خونه استراحت کنم.کاش این روزها به خیر و خوشی بگذره.باید این ماه آخری مرتب مرخصی بگیرم تا نخودی رشد کنه و وزن بگیره.
راستی مدرسه عرفان هم همون مدرسه ابوالفضل تو خیابون شریعتی 100 درصد شد و باید تو این هفته بریم واکسن هاشو بزنه تا کارت بهداشتش برای مدرسه مهر بشه .
امسال اول مهر عرفان میره مدرسه و کلاس اولی میشه.همه مدرسه ها ثبت نام هاشون شروع شده و همه هم ورودی دارند.من 4 تا مدرسه ابوالفضل ، امام حسین، امام صادق و زکریا رو در نظر گرفتم که عرفانو ببرم ورودی بده.اول از همه مدرسه ابوالفضل بود که برای انجام آزمون ورودی بچه ها رو میفرستاد یه مرکز استعدادیابی.روز یکشنبه 20 فروردین عرفان وبابائی رفتند مرکز و 1 ساعت از عرفان تست گرفته شد.وقتی اومد خونه با خوشحالی گفت مامان من برنده شدم.منظورش این بود که خیلی خوب تست دادم.بابائی گفت دو تا خانم ازش تست گرفتند و یکی از اونها گفته عرفان از همه بچه هائی که صبح تا حالا اومدن این مرکز بهتر بوده و پسر باهوشو با استعدادی دارید.مطمئن شدم قبول میشه همین هم شد و 2 روز بعد تماس گرفتن گفتن بیایند ثبت نام.وقتی عرفان قبول شد از ورودی دادن مدرسه زکریا منصرف شدم و عرفانو نبردم تست بده.اما روز چهارشنبه 23 فروردین رفت تست مدرسه امام صادق رو داد که قراره تو این هفته جوابشو بدند البته نتیجه قبولی برام مهم نیست و برای دل خوشی خودم اونو بردم تست بده چون عرفان این مدرسه رو دوست نداره و می گه مامان کاش قبول نشم.از طرفی مسیرش چندان مناسب نیست..امروز هم بابائی رفت و اسم عرفانو مدرسه ابوالفضل نوشت چون آخرین مهلت ثبت نامش بود .از طرفی پسرخاله عرفان هم همین مدرسه میره و خیلی راضیه و برا عرفان هم بهتره یه بزرگتر تو مدرسش باشه.هفته دیگه هم ورودی مدرسه امام حسین هست که چون نزدیک خونمونه میخوام بره تست بده تا از بین امام حسین و ابوالفضل یکی رو انتخاب کنم.
خیلی وقته نتونستم بیام وبلاگ عرفان و نخودی رو آپ کنم.آخه اتفاقات زیادی تو این مدت افتاده که می تونم بگم خدا رو شکر که گذشت.روز 26 اسفند که همه خودشونو اماده می کردند برای نوروز و سال جدید متاسفانه کیسه مایع آمنیوتیک نخودی سوراخ شد و 27 و 28 اسفند استعلاجی بودم و تا 4 فروردین تو استراحت و هر جا می رفتم دیدنی مجبور بودم بخوابم.27 اسفند برای اطمینان از وضعیت نخودی اورژانسی رفتم سونو و خدارو شکر وضعش خوب بود اما دکتر گفت باید بخوابی و بلند و کوتاه نشی.چون خیلی خطرناکه .وزن نخودی هم 1050 گرم بود.سونو را بردم به دکتر خودم نشون دادم اونم یک عالمه دارو و آمپول برام نوشت که جلوی زود دنیا اومدن نخودی رابگیره.5 فروردین که مطمئن شدم اوضاع روبه راهه رفتم سر کار.تا11 فروردین هر روز می رفتم سر کار اما از 5/7 تا 5/12 .اما چشمتون روز بد نبینه چون صبح روز جمعه 11 فروردین که ذوق این 3 روز تعطیلی را داشتم با سرگیجه شدید از خواب بیدار شدم درحدی که نمی تونستم راه برم و باید حتما می خوابیدم تا نخورم زمین . تا ساعت 2 بعد از ظهر با اینکه چیزی نخورده بودم 3 بار حالم به شدت به هم خورد طوری که احساس کردم حالا نخودی از جاش کنده می شه.هراسون با بابائی رفتیم بیمارستان.رفتن بیمارستان همانا و بستری شدن تا ظهر روز 13 به در همانا.روز اول بیمارستان تو بخش زایمان بستری بودم چه اوضاعی....نگفتنی.مرتب دارو، آمپول، آزمایش خون ، سرم .و مرتب ضربان قلب نخودی و فشار من را چک می کردند.روز بعد با وساطت مامانم و بابائی منتقل شدم بخش.آخی چه آرامشی.از اون سرو صداها و جیغ و دادها خبری نبود.همه کمبود خوابهای روز و شب قبل تو روز بعد و توی اتاق خصوصی جبران شد.روز 13 مرخص شدم امارفتم خونه مامانم.بعد 24 ساعت تونستم عرفانمو که خیلی دلم براش تنگ شده بود و تا حالا این همه مدت ازش دور نبودم ببینم و ببوسمش.اونم هی بغلم میکرد و می گفت مامان دوست دارم و دلم خیلی برات تنگ شده بود.
تا 24 فروردین همش من از سرگیجه خوابیده بودم و مامان مهربونم که خیلی دوسش دارم همه کارهای من و عرفان رو می کرد.انصافا بابائی هم کم نگذاشت.(هیس:من بابائی رو خیلی خیلی دوست دارم)ناهار هر روز را مامانم می پخت.آب میوه می گرفت.شیر موز درست می کرد.تو این 2 هفته حسابی بهم رسید و فکر کنم این دفعه که برم دکتر وزن خوبی اضافه کرده باشم.آخه روز 14 فروردین که رفتم دکتر فقط 5/7 کیلو وزن اضافه کرده بودم یعنی تو 7 ماه 5/7 کیلو در حالیکه سر عرفان 10 کیلو اضافه شده بودم.البته این 2 روز بیمارستان باعث شد شدیدا ضعیف شم و شکمم هم کوچولو بشه.کاش نخودی اذیت نشده باشه خودم جهنم.حالا هم هفته ای 1 آمپول می زنم. سر گیجه ام هم به تشخیص دکترها ناشی از گوش داخلیه که برای درمان اون هم دارو می خورم البته با نظر دکتر خودم که مطمئن باشم داروها رو نخودی اثری نداره.امروز هم بعد 10 روز استعلاجی اومدم سرکار.انشاء الله که مشکلی نباشه و بتونم به راحتی نخودی رو تو موعد خودش دنیا بیارم.
نخودی عزیزم تو دل مامان جات خوبه برای دنیا اومدن عجله نکن.
http://ninisite.com/weekbyweek/week.asp?week=27
این پسر شیطون شب و روزشو قاطی کرده.شبها موقع خواب من یادش می افته باید تکون بخوره.حسابی وول می خوره و ضربه می زنه .گاهی وقتا ساعت 3 نیمه شب که بلند می شم می بینم هنوز داره تکون می خوره.اگه شب و روزش درست نشه خدا به داد من و بابائی برسه.
چند روز پیش ماهان داشت تو دلم تکون می خورد.عرفان با ذوق اومده دستشو گذاشته رو دلم تا ماهان براش تکون بخوره حتی وقتی شکمم بالا پائین می رفت عرفان کلی ذوق می کرد.تا اینکه ماهان خسته شد و دیگه تکون نخورد.یکدفعه دیدم عرفان می زنه رو دلم و شکم منو تکون می ده و با جدیت می گه ماهان پاشو. چرا خوابیدی؟ نخواب.
(البته توی این ذوق کردن های عرفان نوعی از حسادت هم مشاهده میشه)
حدود یکماه پیش با عرفان رفته بودیم اسباب بازی فروشی تا به مناسبت اینکه پسرم تو تخت خودش می خوابه براش بازی فکری به عنوان جایزه بخرم.بعد از خرید بازی ، چشم عرفان خورد به یه جعبه که توش 1-سوسمار 2-سرباز 3-دو تا فیل 4- هلکوپتر بود .شروع کرد به خواهش و التماس که اینا برام بخر.قیمتش چند بود؟25000 تومان.گفتم نه.حسابی شروع کرد به داد و بیداد و گریه و اینکه من تو را دوست ندارم و خلاصه بعد کلی کلنجار رفتن بهش گفتم به عنوان عیدی وقتی نوروز شد برات می خرم به این امید که تا عید یادش بره.بابائی هم گفت چه خبره 25000 تومان برا این اسباب بازی اصلا نمی ارزه.نباید که اینقدر به دلش رفتار کرد لوس می شه .باید یاد بگیره هر چی می بینه را نخواد.اما از اون روز به بعد عرفان مرتب می پرسید چند تا بخوابم نوروز میشه.و من که دیدم خیر از فکر این اسباب بازی بیرون نمی یاد و یه وقت پسرم عقده ای میشه یواشکی رفتم اونا براش خریدم و با کلی خوشحالی از این حرکتم اونا خونه مامانم قایم کردم تا عید بشه.دو روز پیش رفته بودیم خیابون .عرفان گفت مامان بریم تو این اسباب بازی فروشی من اسباب بازیهاشو ببینم وقتی رفتیم داخل چشمش افتاد به یه اژدهای خیلی خیلی زشت و وحشتناک.گفت اینو برام بخر گفتم نه.دوباره شروع کرد به داد و بیداد و گریه و اینکه من تو را دوست ندارم.و بعد کلی وقت که دید این کاراش فایده نداره گفت پس برا عید نوروز برام بخر.گفتم مامانی تو که اون اسباب بازی 25000 تومانی رو دوست داشتی و قراره اونا برات بخرم.که دیدم عرفان با گریه و عصبانیت می گه نه من اونا نمی خوام دوسش ندارم .اون زشته.من این اژدها رو می خوام اینو برام بخر.بابائی هم از فرصت استفاده کرده میگه من که گفتم براش اینقدر چیز نخر و تو دهن عرفان نگاه نکن این بچه است و هر دفعه چیزی می خواد و دمدمیه. حالا می گید من باید چی کار کنم؟
| Design By : RoozGozar.com |
