سفرنامه شمال 93

سلام سلام سلام.هفته قبل طبق برنامه هر سالمون رفتیم دریاکنار ویلای شرکت همسری.اول قرار بود با دوستانمون بریم و کلی هم برنامه ریزی کردیم و عرفان با دوستش کلی ذوق کردند و برنامه چیدند.دو روز مونده به مسافرتمون پدر دوستمون بیمار شد و مجبور شدند عملش کنند.حسابی خورد تو ذوقمون و کاسه کوزه هامون شکست.وقتی دوستم زنگ زد و گفت نمیتونند باهامون بیاند حسابی بغض تو گلوم پیچید اما چه میشد کرد.بلافاصله زنگ زدم به مامان و برادرم که با اونها بریم که متاسفانه برنامه اونها هم جور نبود.ما هم منصرف شدیم که بریم اما بعد همسری گفت بیا با خونواده من بریم .زنگ زد به اونها و اونا هم همیشه آماده در صحنه.خلاصه چهارشنبه ساعت 19 راه افتادیم به سمت تهران و شب خونه دایی همسری خوابیدیم و صبح پنج شنبه حرکت به سمت دریا کنار.ساعت 12 ظهر رسیدیم مقصد و ناهار رو توی رستوران خوردیم و بلافاصله رفتیم ویلا استراحت کردیم.عصر بچه ها رو بردیم کنار دریا.عرفان رفت تو آب و ماهان هم حسابی کنار دریا با ماسه ها عشق کرد و بازی کرد.فردا خاله همسری به ما ملحق شد .روزها آقایون میرفتند دریا و ما خانمها خرید.همسری می گفت شنای عرفان حسابی پیشرفت کرده و هر 4 مدل شنا رو کامل شنا می کنه.ماهان رو هم برده بودند تو آب و این اولین شنای ماهان توی دریا بود.با تیوپش حسابی تو دریا شیطونی کرده بود.وقتی دریا رو میدید بلند و با ذوق می گفت سلام دریا.دریاکنار یه شهرک خیلی قشنگه که همه امکاناتی داره .دوچرخه سواری تو شهرک حسابی کیف داد.چای خوردن تو چایخونه اش که لذتی داره برا خودش.بارونی که اومد و حسابی ماهان گلی کیف کرد و هی توی بارون از این طرف به اونطرف می دوید جای خودش .خلاصه که سفر خوبی بود ولی کوتاه.قرار بود روز دوشنبه که ویلا رو تحویل میدیم بریم رامسر که به خاطر ثبت نام دانشگاه همسری و اینکه منم از هفته دیگه باید برم کلاس و دوباره باید مرخصی بگیرم تصمیممون عوض شد و دوشنبه ساعت 11 صبح حرکت کردیم به سمت شهرمون و ساعت 5/9 شب رسیدیم خونه.وای که چقدر خونه خود آدم خوبه هرجا باشی و هرچقدر خوش بگذره هیچ جا خونه خودت نمیشه.برگشتنه ماشین بنزین تموم کرد و کم مونده بود تو جاده بمونیم.اما لحظات آخر رسیدیم پمپ بنزین و فقط حرصاش بهمون موند.تو کل مسافرت بچه ها خیلی خیلی خوب بودن و اصلا اذیت نشدم اما تو راه برگشتنه ماهان خسته شده بود و یه 1 ساعتی حسابی جبران چند روز قبل رو کرد

راستی دندون عرفان هم بالاخره افتاد و کلی ذوق کرد و دو تا عروسک شخصیت کارتونی که عرفان بهش میگه گوش دراز جایزه گرفت.پارسال یه دونه براش از شمال گرفتم و امسال دو تا دیگه که رنگ شخصیت هاش تکمیل بشه.10 روزی منتظر جایزه شد تا ما بریم و از همون فروشگاه براش بخریم جالا خوب شد که داشت و تموم نکرده بود.

ماهان گلی هم حسابی دلبری می کنه کامل کامل حرف میزنه و با حرفاش دلمون رو میبره.فقط دارم قربون صدقش میرم.بچه ها حسابی بهم وابسته هستند و بدون هم خیلی سختشونهتو راه مسافرت وقتی ماهان می خوابید عرفان میگفت مامان چرا خوابیده بزار بیدارش کنم با هم بازی کنیم و وقتی عرفان میرفت تو ماشیم باباجانش ماهان سراغ داداشی رو میگرفت.بساطی داریم ما با این دو تا وروجک.ولی نمی دونم چرا هر وقت ماهان کار بدی میکنه و من بهش اخم می کنم میگه دادا بود یا دادا کرد .من نکردم که.خیلی هم سر عرفان شیر شده البته به خاطر اینه که عرفان خیلی ملاحظه اش رو میکنه و کوتاه میاد.

/ 0 نظر / 43 بازدید