تجربه جدید زندگی

بعد از دو سال و نیم دوباره اومدم سراغ وبلاگ فراموش شده ام و نمی دونم چرا بعضی مطالب نوشته شدم پریده؟.با خوندن مطالب وبلاگم فهمیدم آدم خیلی چیزها را زود یادش میره و خوندن مطالب قبلیم باعث یادآوری خاطرات گذشته و فراموش شده ام شد.دلم واسه اون روزها تنگه.زندگی خیلی خیلی به سرعت برق و باد داره میگذره . از خاطرات دوران بارداری و زایمان ماهان گلی نوشتم که الان در آستانه رفتن به کلاس اوله و عرفان جونم هم که الان کلاس ششمه و امسال مقطع درسیش عوض میشه و من درگیر انتخاب مدرسه برای هردوشون هستم.خودم که کماکان سر کار میام و انشالا تا آخر تابستون دکترام رو دفاع می کنم و دفتر این مقطع تحصیلی هم بسته میشه. 6 ماه به خاطر پروژه دکترام از محل کارم مرخصی گرفتم و کل این 6 ماه رو رفتیم فرانسه واسه فرصت مطالعاتی من.تجربه خیلی خوبی بود.اما مراحل قبل از رفتنمون و گرفتن ویزا پر از استرس و دلهره بود.همه کارها تو هم افتاده بود.از شهریور سال 95 شروع کردم به جمع کردن مدارک واسه فرصت مطالعاتی.اول قرار بود برای دانمارک اقدام کنم همه کارهام رو هم انجام دادم تا اینکه تو مراحل جمع آوری مدارک ، تونستم از یک استاد ایرانی تو فرانسه پذیرش بگیرم و برای همین کل جمع کردن مدارک رو از سر شروع کردم.از شهریور تا 4 بهمن که بریم سفارت ، مشغول تحقیق و جمع کردن مدارک واسه سفارت فرانسه بودم طبق دعوتنامه ام باید 10 اسفند از ایران می رفتیم.از طرفی قرار بود توی اسفند ماه عقد برادر همسری باشه و ما نگران این بودیم که تاریخ عقد با رفتن ما تلاقی کنه. روز 4 بهمن (روز تولدم) خانوادگی رفتیم تهران واسه مصاحبه سفارت .با کلی استرس مصاحبه انجام شد و برگشتیم شهر و دیارمون. بعد از مصاحبه تا اومدن جواب ویزا دیگه وسط زمین و هوا بودیم.نه دلم به خونه تکونی میرفت نه به کار دیگه ای.تا اینکه روز 4 اسفند از سفارت زنگ زدند بیاید جواب ویزا رو بگیرید.من و همسری هم کلی استرس داشتیم .صبح پنج شنبه 5 اسفند با ماشین خودمون راه افتادیم به سمت تهران .رفتنه حسابی دپرس بودیم از استرس.مستقیم رفتیم سفارت و تا بیاد نوبتمون بشه هزار بار مردم و زنده شدم.نوبتمون شد و رفتیم داخل .پاسپرت هامون را دادند و ویزا خوشگلمون تو پاسمون بود اونم هر چهار نفرمون.دیگه رو زمین بند نبودیم و برگشتنه حسابی شارژ بودیم و می گفتیم و می خندیدیم.مستقیم رفتیم خونه مامانم که خواهر برادرم هم بودن و اونجا بود که گفتیم ما داریم 6 ماه میریم فرانسه و همه حسابی تعجب کردند چون تا اون لحظه غیر از مامانم هیچ کس خبر نداشت.دیگه بدو بدو ها شروع شد.خریدهای رفتن، جمع کردن وسایل، خرید لباس واسه عقد ، بردن عرفان به کلاسهای مختلف تا کتابهاش تموم بشه و بتونه متفرقه امتحان بده، بردن خونچه واسه عروس و مراسم های مختلف.همه اینها از 6 اسفند تا 20 اسفند اتفاق افتاد .تو این دو هفته من 2 کیلو لاغر شدم .روز 20 اسفند عقد برادر همسری بود و ما 21 اسفند 4 صبح پرواز داشتیم.تمام مدت عقد من تو استرس بودم و نفهمیدم چطوری گذشت .همون جا از همه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه وسایل رو برداشتیم رفتیم فرودگاه و سفر 6 ماهمون شروع شد.اما این 6 ماه دنیایی بود واسه خودش.کلا روال زندگی چیز دیگه ای بود.بچه ها مدرسه میرفتند و کلی زبان فرانسه یاد گرفتند خصوصا عرفان گلی.منم تونستم کل پروژه دکترام رو انجام بدم .با کلی تجربه خوب شهریور برگشتیم ایران و زندگی قبلی خودمون.سر فرصت این 6 ماه رو کامل می نویسم.

/ 0 نظر / 50 بازدید